رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

مامان بابای بی ادب !

من و بابای نی نی خیلی ادعا داریم که انسانهای مودبی هستیم. ما هیچ وقت در مقابل هم کلمات زشت به کار نمی بریم و همیشه به هم احترام گذاشتیم. طبیعی است که توقع هم نداریم توی چنین خونه ای پسرم اهل دعوا و کتک کاری در بیاد و از تکنیک و فنون جنگ و سیاسی بازی چیز یاد بگیره ( از این بابت برای وقتی که بزرگ می شه کمی نگرانم )....ولی وقتی شروع کرد به گفتن کلماتی مثل: گاوووو.......من اخم کردم و گفت اوه ببخشید و جلو دهنشو با دست گرفت! احمق............من اخم کردم و گفت اوه ببخشید حرف بد زدم و جلو دهنشو با دست گرفت! عجب خریه.........من اخم کردم و گفت اوه ببخشید حرف بد زدم و جلو دهنشو با دست گرفت! اصلا عقل تو کله اش نیس..........من اخم کردم و گ...
13 ارديبهشت 1394

دگردیسی

اصلا بذار اسمشو بذارم دگردیسی....یه دفعه بعد از سفر عید کلی عوض شد....مثل یه کرم که از پیله در بیاد و بشه پروانه . آقای نی نی که مدتها بود از آب می ترسید یه دفعه سرشو برد زیر دوش................نه ؟؟؟؟!!!! -آره خوب... بهش یاد دادم که چشماشو محکم ببنده و بعد از این که آب رو از روی پلکاش پاک کرد چشماشو باز کنه ... یه دفعه شروع کرد با بقال و چقال و اینو اون به صحبت کردن (فقط مونده چونه قیمت هم بزنه ) و بعد از این همه مدت یه روز مثل یه پسر بزرگ فهمیده به آقای بابا گفت می خواد موهاشو آقای سلمونی مرتب کنه . خیلی جنتلمن نشست و خم به ابرو نیاورد. (تا قبل از اون من کوتاه می کردم و اسمشو گذاشته بود آرایشگاه مریم!) و همین طوری شروع ...
13 ارديبهشت 1394

خوشمزگی های آقای نی نی

به آقای بابا دارم می گم : حمید تو چرا چرا چرا اینقدر دیر اومدی توی زندگی من ..... هنوز حمید جواب نداده ، آقای نی نی می آد وسط کلام و می گه : آخه ترافیک بود     آقای نی نی می گه : ببخشید ....ببخشید از ادب پسرم دارم ذوق مرگ می شم می گم : جانم بفرمایین آقای نی نی : ببخشید ...شما خیلی مسخره هستین!   ...
3 اسفند 1393

معامله نابرابر

آقای بابا بهش می گه ببین تا وقتی موهاتو کوتاه نکنی دیگه از  شهر بازی پروما - پاندا- ویلاژ توریست خبری نیست .... سکوت می کنه ( به باباش اشاره می کنم که شرط خوبی نذاشتی ..تو این هوای سرد همش باید خونه بمونه که ) ....یه چند روزی می گذره و حتی یک بار هم اسم این جاها رو نمی آره بهش می گم ببین بابا بهت گفت اگه موهاتو کوتاه نکنی دیگه پروما و پاندا و ویلاژ نمی ریم ها .....با بی تفاوتی می گه : خوب نریم ! از این طرز برخورد متفاوت و حسابگرانه اش خوشم می آد ..... می دونم که داره توی مغزش حساب کتابهایی می کنه . بهش قبلا هم گفتم اگه حاضر بشی برای پی پی بری دستشویی و دیگه پوشک نخوای برات تیرکمون می خرم (خودش تیرکمونو انتخاب کرده...
3 بهمن 1393

نباید

زندگی نباید آنقدرها هم سخت باشد. پر از نامه های زمخت اداری، پر از لیست اسامی و جدولهایی با ردیفهای پر نشده ، پر از تلفن همراهی که مدام زنگ می زنه ، پر از مهمانهایی با لهجه های غریب ، پر از توضیحات تکراری ، پر از بیدار شدنهای صبح زود بدون کش و قوس از یک خواب آرام ، پر از عجله برای انگشت زدنهای سر موقع، پر از چراغ قرمز و گاز و ترمز و ترافیک، پر از خستگی هایی که از قد و قواره من بلندتر است ، پر از آشپزی های تند تند شبانه و لباسهای تا نشده داخل کمد ..نه حتما زندگی ساده تر از اینها هم می تواند باشد . مثل ولو شدن کنار بخاری خونه مامان و گوش دادن به صدای آروم آتش وقتی حس می کنی کنار امن ترین موجود جهان نشسته ای ، مثل کم کردن شعله گاز قابلمه غذا...
3 بهمن 1393

کیک

اصلا با یک دسته گل و یک کیف بزرگ و ظرفهای غذا ، برداشتن کیک کار اشتباهی بود . تا بلندش کردم کیک نازنینی که توی اون همه ترافیک هی گاز داده بودم و خلاف کرده بودم تا برسم قنادی خروس قندی و با اون همه دقت این یکی رو انتخاب کردم در کمتر از یک ثانیه از دستم افتاد و یک دور چرخید و لای صندلی های ماشین چپه شد. وقتی با ناامیدی تمام داخل جعبه رو نگاه کردم جز یک کیک بدون تزئین سفید با خامه هایی که هر کدوم یه طرف جعبه چسبیده بود چیزی دیده نمی شد. اما برخلاف توقع خودم لبخند زدم . کیک بدقیافه یادم انداخت که کیکهای ما همیشه پرماجرا بودند . کیک سالگرد ازدواجمون توی اون برفا و تعطیلی شهر و قطع گاز یه سبد بزرگ حصیری با توت فرنگی های درشت تازه بود که همه مه...
29 دی 1393

سالگرد ازدواجمان متبرک باد

آمدنِ تو مثلِ شادیِ آمدنِ یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهار رنگه در روزگارِ کودکی ام بود. اینکه از شوقِ داشتن اش، شب ها خوابم نمی برد، و منتظر بودم هر چه زودتر صبح شود. در شب رویا می بافتم برای صبحی که در راه است، به صفحه ی دفتر نقاشی فیلی ام فکر می کردم، آن هایی که سفید مانده بودند. به ستاره ها و نورش خیره می شدم و دست های کوچکِ پنج ساله ام ذوق ذوق می کردند برای رسیدنِ فردا که مداد رنگی ها را دستم بگیرم و یک خانه بکشم. خانه یی در شب که از پشتِ پنجره اش نور ستاره ها روی دختری می افتد که دلش برق می زند. آمدنِ تو موجب شد که نوکِ تمام غم ها، ناراحتی ها، دل نگرانی ها و افسردگی ها را بتراشم. آمدنِ تو مثلِ تیزی نوکِ مدادهای بیست و چه...
20 دی 1393

قد

یه چیزایی هست که باید خیلی روزا بگذرن تا مفهومشونو درک کنی . یکی از اینا که خیلی دوست داشتم زود متوجه بشی (قد) هست ! تو قد خیلی چیزا رو شاید درک نکنی. مثلا متوجه نباشی قدت تا بلند نشه نمی تونی اسکیت داشته باشی- متوجه نباشی قد شوخی کردن های بی موقع چقدر باید باشه- اصلا حواست نباشه  چه قد می تونی وسایلتو پخش و پلا نگه داری - چه قد می تونی گریه ها و بد قلقی هاتو کش بدی- چه قد می تونی با یکی صمیمی باشی - چه قدر می تونی روی آدمها حساب کنی یا با بقیه به اندازه قدی که دارن رفتار کنی ! این جمله آخری خیلی سنگین بود ....ولی معنی اش اینه که بعضی ها قد تو نیستن مگر این که تو خودتو به اندازه اونا کوتاه کنی و اونوقت اونا به اندازه ای که خودتو کوچیک ...
28 آبان 1393

اثر سریالهای تلویزیونی

برگشته می گه : می خوام خودمو بکشم! از دست شما صبابم خورد شده . زندگیمو خراب کردین!!!!!!!!!! کلی خندیدم و بعد به زندگی این نیم وجبی فکر کردم.  
28 آبان 1393